تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
سويداى دل من تا قيامت * مباد از شوق و سوداى تو خالى
كجا يابم وصال چون تو شاهى * من بدنامِ رندِ لاابالى
خدا داند كه حافظ را غرض چيست * و علم اللّه حسبى من سؤالى

[ 464 بگرفت كار حُسنت چون عشق من كمالى ]

بگرفت كار حُسنت چون عشق من كمالى * خوش باش ز زانكه نبود اين هر دو را زوالى
در وهم مىنگنجد كاندر تصوّر عقل * آيد به هيچ معنى زين خوب‌تر مثالى
شد خطّ عُمر حاصل گر زانكه با تو ما را * هرگز بعمر روزى روزى شود وصالى
آن دم كه با تو باشم يك سال هست روزى * و آن دم كه بىتو باشم يك لحظه هست سالى
چون من خيال رويت جانا بخواب بينم * كز خواب مىنبيند چشمم بجُز خيالى
رحم آر بر دل من كز مهر روى خوبت * شد شخص ناتوانم باريك چون هلالى
حافظ مكن شكايت گر وصل دوست خواهى * زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالى

[ 465 رفتم بباغ صبحدمى تا چنم گُلى ]

رفتم بباغ صبحدمى تا چنم گُلى * آمد به گوش ناگهم آواز بلبلى
مسكين چو من بعشق گلى گشته مُبتلا * و اندر چمن فكنده ز فرياد غلغلى