بسا كه گفتهام از شوق با دو ديدهء خود * ايا منازل سلمى فاين سلماك
عجيب واقعهاى و غريب حادثهاى * انا اصطبرت قتيلا و قاتلى شاكى
كرا رسد كه كند عيب دامن پاكت * كه همچو قطره كه بر برگ گُل چكد پاكى
ز خاك پاى تو داد آب روى لاله و گل * چو كلك صُنع رقم زد بآبى و خاكى
صبا عبير فشان گشت ساقيا برخيز * و هات شمته كرم مطيّب زاكى
دع التّكاسل تغنم فقد جرى مثل * كه زاد راهروان چستى است و چالاكى
اثر نماند ز من بىشمايلت آرى * ارى مآثر محياى من محيّاك
ز وصف حُسن تو حافظ چگونه نطق زند * كه همچو صُنع خدائى وراى ادراكى
[ 462 يا مبسما يحاكى درجا من اللآلى ]
يا مبسما يحاكى درجا من اللآلى * يا رب چه در خور آمد گِردش خط هلالى
حالى خيال وصلت خوش مىدهد فريبم * تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالى
مى ده كه گرچه گشتم نامهسياه عالم * نوميد كى توان بود از لطف لايزالى
ساقى بيار جامى وز خلوتم برون كش * تا در بدر بگردم قلّاش و لاابالى
از چار چيز مگذر گر عاقلىّ و زيرك * امن و شراب بىغش معشوق و جاى خالى