تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
سر خدا كه در تتق غيب منزويست * مستانه‌اش نقاب ز رُخسار بركشيم
كو جلوه‌اى ز ابروى او تا چو ماه نو * گوى سپهر در خم چوگان زر كشيم
حافظ نه حدّ ماست چنين لافها زدن * پاى از گليم خويش چرا بيشتر كشيم

[ 376 دوستان وقت گُل آن به كه بعشرت كوشيم ]

دوستان وقت گُل آن به كه بعشرت كوشيم * سخن اهل دلست اين و بجان مىنوشيم
نيست در كس كرم و وقت طرب مىگذرد * چاره آنست كه سجّاده بمى بفروشيم
خوش هوائيست فرح‌بخش خدايا بفرست * نازنينى كه به رويش مى گلگون نوشيم
ارغنون‌ساز فلك رهزن اهل هنرست * چون ازين غصّه نناليم و چرا نخروشيم
گل به جوش آمد و از مى نزديمش آبى * لا جرم ز آتش حرمان و هوس مىجوشيم
مىكشيم از قدح لاله شرابى موهوم * چشم بد دور كه بىمطرب و مى مدهوشيم
حافظ اين حال عجب با كه توان گفت كه ما * بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم

[ 377 ما شبى دست برآريم و دعائى بكنيم ]

ما شبى دست برآريم و دعائى بكنيم * غم هجران ترا چاره ز جائى بكنيم
دل بيمار شد از دست رفيقان مددى * تا طبيبش بسرآريم و دوائى بكنيم