سلطان ازل گنج غم عشق بما داد * تا روى درين منزل ويرانه نهاديم
در دل ندهم ره پس ازين مهر بتان را * مُهر لب او بر در اين خانه نهاديم
در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود * بنياد ازين شيوهء رندانه نهاديم
چون مىرود اين كشتى سرگشته كه آخر * جان در سر آن گوهر يكدانه نهاديم
المنّة للّه كه چو ما بىدل و دين بود * آن را كه لقب عاقل و فرزانه نهاديم
قانع بخيالى ز تو بوديم چو حافظ * يا رب چه گدا همّت و بيگانه نهاديم
[ 372 بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم ]
بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم * كز بهر جرعهاى همه محتاج اين دريم
روز نخست چون دم رندى زديم و عشق * شرط آن بود كه جز ره آن شيوه نسپريم
جائى كه تخت و مسند جسم مىرود بباد * گر غم خوريم خوش نبود به كه مى خوريم
تا بو كه دست در كمر او توان زدن * در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم
واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما * با خاك كوى دوست بفردوس ننگريم
چون صوفيان به حالت و رقصند مقتدا * ما نيز هم به شعبده دستى برآوريم
از جرعهء تو خاك زمين دُرّ و لعل يافت * بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم