پير ميخانه سحر جام جهانبينم داد * وندر آن آينه از حُسن تو كرد آگاهم
صوفى صومعهء عالم قدسم ليكن * حاليا دير مغانست حوالتگاهم
با من راهنشين خيز و سوى ميكده آى * تا در آن حلقه ببينى كه چه صاحبجاهم
مست بگذشتى و از حافظت انديشه نبود * آه اگر دامن حُسن تو بگيرد آهم
خوشم آمد كه سحر خسرو خاور مىگفت * با همه پادشهى بندهء تورانشاهم
[ 362 ديدار شد ميسّر و بوس و كنار هم ]
ديدار شد ميسّر و بوس و كنار هم * از بخت شكر دارم و از روزگار هم
زاهد برو كه طالع اگر طالع منست * جامم بدست باشد و زلف نگار هم
ما عيب كس بمستى و رندى نمىكنيم * لعل بتان خوشست و مى خوشگوار هم
اى دل بشارتى و همت محتسب نماند * وز مى جهان پُرست و بُت ميگسار هم
خاطر بدست تفرقه دادن نه زيركيست * مجموعهاى بخواه و صراحى بيار هم
بر خاكيان عشق فشان جرعهء لبش * تا خاك لعلگون شود و مشكبار هم
آن شد كه چشم بد نگران بودى از كمين * خصم از ميان برفت و سرشك از كنار هم
چون كاينات جمله ببوى تو زندهاند * اى آفتاب سايه ز ما برمدار هم