بدان دو ديدهء حيران من هزار افسوس * كه با دو آينه رويش عيان نمىبينم
قد تو باشد از جويبار ديدهء من * بجاى سرو جُز آبروان نمىبينم
درين خمار كسم جُرعهاى نمىبخشد * ببين كه اهل دلى در ميان نمىبينم
نشان موى ميانش كه دل درو بستم * ز من مپرس كه خود در ميان نمىبينم
من و سفينهء حافظ كه جُز درين دريا * بضاعت سُخن درفشان نمىبينم
[ 359 خرّم آن روز كزين منزل ويران بروم ]
خرّم آن روز كزين منزل ويران بروم * راحت جان طلبم و ز پى جانان بروم
گرچه دانم كه به جائى نبرد راه غريب * من ببوى سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت * رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بىطاقت * بهوادارى آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت * با دل زخمكش و ديدهء گريان بروم
نذر كردم گر ازين غم بدرآيم روزى * تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم
بهوادارى او ذرّه صفت رقص كنان * تا لب چشمهء خورشيد درخشان بروم
تازيان را غم احوال گرانباران نيست * پارسايان مددى تا خوش و آسان بروم