تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨

[ 354 بمژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم ]

بمژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم * بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اى همنشين دل كه يارانت برفت از ياد * مرا روزى مباد آن دم كه بىياد تو بنشينم
جهان پير است و بىبنياد ازين فرهادكش فرياد * كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
ز تاب آتش دورى شدم غرق عرق چون گل * بيار اى باد شب‌گيرى نسيمى زان عرق‌چينم
جهانِ فانى و باقى فداى شاهد و ساقى * كه سلطانىّ عالم را طفيل عشق مىبينم
اگر بر جاى من غيرى گزيند دوست حاكم اوست * حرامم باد اگر من جان بجاى دوست بگزينم
صباح الخير زد بلبل كجائى ساقيا برخيز * كه غوغا مىكند در سر خيال خواب دوشينم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حور العين * اگر در وقت جان دادن تو باشى شمع بالينم
حديث آرزومندى كه در اين نامه ثبت افتاد * همانا بىغلط باشد كه حافظ داد تلقينم

[ 355 حاليا مصلحت وقت در آن مىبينم ]

حاليا مصلحت وقت در آن مىبينم * كه كشم رخت بميخانه و خوش بنشينم
جام مىگيرم و از اهل ريا دور شوم * يعنى از اهل جهان پاكدلى بگزينم
جُز صراحىّ و كتابم نبود يار و نديم * تا حريفان دغا را بجهان كم بينم
سر بآزادگى از خلق برآرم چون سرد * گر دهد دست كه دامن ز جهان درچينم