بجز صبا و شمالم نمىشناسد كس * عزيز من كه بجز باد نيست دمسازم
هواى منزل يار آب زندگانى ماست * صبا بيار نسيمى ز خاك شيرازم
سرشكم آمد و عيبم بگفت روى به روى * شكايت از كه كنم خانگيست غمّازم
ز چنگ زهره شنيدم كه صبحدم مىگفت * غلام حافظ خوش لهجهء خوشآوازم
[ 334 گر دست رسد در سر زلفين تو بازم ]
گر دست رسد در سر زلفين تو بازم * چون گوى چه سرها كه بچوگان تو بازم
زلف تو مرا عُمر درازست ولى نيست * در دست سر موئى از آن عمر درازم
پروانهء راحت بده اى شمع كه امشب * از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم
آن دم كه بيك خنده دهم جان چو صراحى * مستان تو خواهم كه گزارند نمازم
چون نيست نماز من آلوده نمازى * در ميكده زان كم نشود سوزوگدازم
در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد * محراب و كمانچه زد و ابروى تو سازم
گر خلوت ما را شبى از رُخ بفروزى * چون صُبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت كار درين راه * گر سر برود در سر سوداى ايازم
حافظ غم دل با كه بگويم كه درين دور * جُز جام نشايد كه بود محرم رازم