چنان پر شد فضاى سينه از دوست * كه فكر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر كن كه من در دولت عشق * جوانبخت جهانم گرچه پيرم
قرارى بستهام با مىفروشان * كه روز غم بجز ساغر نگيرم
مبادا جز حساب مطرب و مى * اگر نقشى كشد كلك دبيرم
درين غوغا كه كس كس را نپُرسد * من از پير مُغان منّت پذيرم
خوشا آن دم كز استغناى مستى * فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه * ز بام عرش مىآيد صفيرم
چو حافظ گنج او در سينه دارم * اگر چه مدعى بيند حقيرم
[ 333 نماز شام غريبان چو گريه آغازم ]
نماز شام غريبان چو گريه آغازم * بمويهاى غريبانه قصّه پردازم
به ياد يار و ديار آنچنان بگريم زار * كه از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از ديار حبيبم نه از بلاد رقيب * مهيمنا برفيقان خود رسان بازم
خداى را مددى اى رفيق ره تا من * بكوى ميكده ديگر علم برافرازم
خرد ز پيرى من كى حساب برگيرد * كه باز با صنمى طفل عشق مىبازم