تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
از خم ابروى توام هيچ گشايشى نشد * وه كه درين خيال كج عُمر عزيز شد تلف
ابروى دوست كى شود دستكش خيال من * كس نزدست ازين كمان تير مراد بر هدف
چند بناز پرورم مهر بتان سنگدل * ياد پدر نمىكنند اين پسران ناخلف
من به خيال زاهدى گوشه‌نشين و طرفه آنك * مغ‌بچهء ز هر طرف مىزندم بچنگ و دف
بىخبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل * مست رياست محتسب باده بده و لا تخف
صوفى شهر بين كه چون لقمهء شبهه مىخورد * پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنى در ره خاندان بصدق * بدرقهء رهت شود همّت شحنهء نجف

[ 297 زبان خامه ندارد سر بيان فراق ]

زبان خامه ندارد سر بيان فراق * و گر نه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدّت عمرم كه بر اميد وصال * بسررسيد و نيامد بسر زمان فراق
سرى كه بر سر گردون بفخر مىسودم * بِراستان كه نهادم بر آستان فراق
چگونه باز كنم بال در هواى وصال * كه ريخت مُرغ دلم پر در آشيان فراق
كنون چه چاره كه در بحر غم بگردابى * فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسى نماند كه كشتّى عُمر غرقه شود * ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق