رود بخواب دو چشم از خيال تو هيهات * بود صبور دل اندر فراق تو حاشاك
اگر تو زخم زنى به كه ديگرى مرهم * و گر تو زهر دهى به كه ديگرى ترياك
بضرب سيفك قتلى حياتنا ابدا * لأنّ روحى قد طاب ان يكون فداك
عنان مپيچ كه گر مىزنى به شمشيرم * سپر كنم سر و دستت ندارم از فتراك
ترا چنان كه توئى هر نظر كجا بيند * به قدر دانش خود هر كسى كند ادراك
به چشم خلق عزيز جهان شود حافظ * كه بر در تو نهد روى مسكنت بر خاك
[ 301 اى دل ريش مرا با لب تو حقّ نمك ]
اى دل ريش مرا با لب تو حقّ نمك * حق نگه دار كه من مىروم اللّه معك
توئى آن گوهر پاكيزه كه در عالم قدس * ذكر خير تو بود حاصل تسبيح ملك
در خلوص منت ار هست شكى تجربه كن * كس عيار زر خالص نشناسد چو محك
گفته بودى كه شوم مست و دو بوست بدهم * وعده از حدّ بشد و ما نه دو ديديم و نه يك
بگشا پستهء خندان و شكرريزى كن * خلق را از دهن خويش مينداز به شك
چرخ بر هم زنم از غير مرادم گردد * من نه آنم كه زبونى كشم از چرخ فلك
چون بر حافظ خويشش نگذارى بارى * اى رقيب از بر او يكدو قدم دور ترك