[ 290 دلم رميده شد و غافلم من درويش ]
دلم رميده شد و غافلم من درويش * كه آن شكارى سرگشته را چه آمد پيش
چو بيد بر سر ايمان خويش مىلرزم * كه دل بدست كمان ابروئيست كافر كيش
خيال حوصلهء بحر مىپزد هيهات * چهاست در سر اين قطرهء محالانديش
بنازم آن مژهء شوخ عافيتكش را * كه موج مىزندش آب نوش بر سر نيش
ز آستين طبيبان هزار خون بچكد * گرم بتجربه دستى نهند بر دل ريش
بكوى ميكده گريان و سرفكنده روم * چرا كه شرم همىآيدم ز حاصل خويش
نه عُمر خضر بماند نه ملك اسكندر * نزاع بر سر دنيىّ دون مكن درويش
بدان كمر نرسد دست هر گدا حافظ * خزانهاى به كف آور ز گنج قارون بيش
[ 291 ما آزمودهايم درين شهر بخت خويش ]
ما آزمودهايم درين شهر بخت خويش * بيرون كشيد بايد ازين ورطه رخت خويش
از بس كه دست مىگزم و آه مىكشم * آتش زدم چو گل بتن لختلخت خويش
دوشم ز بلبلى چه خوش آمد كه مىسرود * گل گوش پهن كرده ز شاخ درخت خويش
كاى دل تو شاد باش كه آن يار تندخو * بسيار تند روى نشيند ز بخت خويش
خواهى كه سخت و سُست جهان بر تو بگذرد * بگذر ز عهد سُست و سخنهاى سخت خويش