هر آنكس را كه در خاطر ز عشق دلبرى باريست * سپندى گو بر آتش نه كه دارد كار و بارى خوش
عروس طبع را زيور ز فكر مىبندم * بود كز دست ايّامم بدست افتد نگارى خوش
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلى بستان * كه مهتابى دلفروزست و طرف لالهزارى خوش
مىاى در كاسهء چشمست ساقى را بناميزد * كه مستى مىكند با عقل و مىبخشد خمارى خوش
به غفلت عُمر شد حافظ بيا با ما بميخانه * كه شنگولان خوشباشت بياموزند كارى خوش
[ 289 مجمع خوبى و لطفست عذار چو مهش ]
مجمع خوبى و لطفست عذار چو مهش * ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفلست و ببازى روزى * بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به كه ازو نيك نگه دارم دل * كه بد و نيك نديدست و ندارد نگهش
بوى شير از لب همچون شكرش مىآيد * گرچه خون مىچكد از شيوهء چشم سيهش
چاردهساله بتى چابك شيرين دارم * كه بجان حلقه به گوش است مه چاردهش
از پى آن گُل نورسته دل ما يا رب * خود كجا شد كه نديديم درين چندگهش
يار دلدار من ار قلب بدينسان شكند * ببرد زود به جاندارى خود پادشهش
جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانهء دُر * صدف سينهء حافظ بود آرامگهش