در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد * زانكه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
بر بساط نكتهدانان خودفروشى شرط نيست * يا سخن دانسته گو اى مرد عاقل يا خموش
ساقيا مى ده كه رنديهاى حافظ فهم كرد * آصف صاحبقران جرمبخش عيب پوش
[ 287 اى همه شكل تو مطبوع و همه جاى تو خوش ]
اى همه شكل تو مطبوع و همه جاى تو خوش * دلم از عشوهء شيرين شكرخاى تو خوش
همچو گلبرگ طرى هست وجود تو لطيف * همچو سرو چمن خلد سراپاى تو خوش
شيوه و ناز تو شيرين خط و خال تو مليح * چشم و ابروى تو زيبا قد و بالاى تو خوش
هم گلستان خيالم ز تو پرنقش و نگار * هم مشام دلم از زلف سمنساى تو خوش
در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار * كردهام خاطر خود را بتمنّاى تو خوش
شكر چشم تو چه گويم كه بدان بيمارى * مىكند درد مرا از رُخ زيباى تو خوش
در بيابان طلب گرچه ز هر سو خطريست * مىرود حافظ بيدل بتولاى تو خوش
[ 288 كنار آب و پاى بيد و طبع شعر و يارى خوش ]
كنار آب و پاى بيد و طبع شعر و يارى خوش * معاشر دلبرى شيرين و ساقى گلعذارى خوش
الا اى دولتى طالع كه قدر وقت ميدانى * گوارا بادت اين عشرت كه دارى روزگارى خوش