ميان جعفرآباد و مُصلّى * عبيرآميز مىآيد شمالش
بشيراز آى و فيض روح قدسى * بجوى از مردم صاحب كمالش
كه نام قند مصرى برد آنجا * كه شيرينان ندادند انفعالش
صبا زان لولى شنگول سرمست * چه دارى آگهى چونست حالش
گر آن شيرين پسر خونم بريزد * دلا چون شير مادر كن حلالش
مكن از خواب بيدارم خدا را * كه دارم خلوتى خوش با خيالش
چرا حافظ چو مىترسيدى از هجر * نكردى شكر ايام وصالش
[ 280 چو برشكست صبا زلف عنبرافشانش ]
چو برشكست صبا زلف عنبرافشانش * بهر شكسته كه پيوست تازه شد جانش
كجاست همنفسى تا بشرح عرضه دهم * كه دل چه مىكشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گُل مثال روى تو بست * ولى ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش
تو خفتهاى و نشد عشق را كرانه پديد * تبارك اللّه ازين ره كه نيست پايانش
جمال كعبه مگر عُذر رهروان خواهد * كه جان زندهدلان سوخت در بيابانش
بدين شكستهء بيت الحزن كه مىآرد * نشان يوسف دل از چه زنخدانش