كنون كه چشمهء قند است لعل نوشينت * سخن بگوى وز طوطى شكر دريغ مدار
مكارم تو بآفاق مىبرد شاعر * ازو وظيفه و زاد سفر دريغ مدار
چو ذكر خير طلب مىكنى سخن اينست * كه در بهاى سخن سيم و زر دريغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ * تو آب ديده ازين رهگذر دريغ مدار
[ 248 اى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر ]
اى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر * زار و بيمار غمم راحت جانى به من آر
قلب بىحاصل ما را بزن اكسير مراد * يعنى از خاك در دوست نشانى به من آر
در كمينگاه نظر با دل خويشم جنگست * ز ابرو و غمزهء او تير و كمانى به من آر
در غريبىّ و فراق و غم دل پير شدم * ساغر مى ز كف تازهجوانى به من آر
منكران را هم ازين مى دو سه ساغر بچشان * و گر ايشان نستانند روانى به من آر
ساقيا عشرت امروز بفردا مفكن * يا ز ديوان قضا خطّ امانى به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ مىگفت * كاى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر
[ 249 اى صبا نكهتى از خاك ره يار بيار ]
اى صبا نكهتى از خاك ره يار بيار * ببر اندوه دل و مُژدهء دلدار بيار