جان رفت در سر مى و حافظ بعشق سوخت * عيسى دمى كجاست كه احياى ما كُند
[ 187 دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند ]
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند * نياز نيم شبى دفع صد بلا بكند
عتاب يار پرى چهره عاشقانه بكش * كه يك كرشمه تلافىّ صد جفا بكند
ز مُلك تا ملكوتش حجاب بردارند * هر آنكه خدمت جام جهاننما بكند
طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليك * چو درد در تو نبيند كرا دوا بكند
تو با خداى خود انداز كار و دل خوش دار * كه رحم اگر نكند مُدّعى خدا بكند
ز بخت خفته ملولم بود به كه بيدارى * بوقت فاتحهء صُبح يك دعا بكند
بسوخت حافظ و بوئى بزلف يار نبرد * مگر دلالت اين دولتش صبا بكند
[ 188 مرا برندى و عشق آن فضول عيب كند ]
مرا برندى و عشق آن فضول عيب كند * كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند
كمال سرّ محبّت ببين نه نقص گناه * كه هر كه بىهُنر افتد نظر بعيب كند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بوى * كه خاك ميكدهء ما عبير جيب كند
چنان زند رهِ اسلام غمزهء ساقى * كه اجتناب ز صهبا مگر صهيب كند