من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب * مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
هاتف آنروز به من مُژدهء اين دولت داد * كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
اين همه شهد و شكر كز سُخنم مىريزد * اجر صبريست كزان شاخ نباتم دادند
همّت حافظ و انفاس سحر خيزان بود * كه ز بند غم ايّام نجاتم دادند
[ 184 دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند ]
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند * گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت * با من راهنشين بادهء مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست كشيد * قرعهء كار بنام من ديوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه * چون نديدند حقيقت رهِ افسانه زدند
شكر ايزد كه ميان من و او صلح افتاد * صوفيان رقص كنان ساغر شكرانه زدند
آتش نيست كه از شعلهء او خندد شمع * آتش آنست كه در خرمن پروانه زدند
كس چو حافظ نگشاد از رُخ انديشه نقاب * تا سر زلف سخن را بقلم شانه زدند
[ 185 نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند ]
نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند * تا همه صومعهداران پى كارى گيرند