[ 182 حسب حالى ننوشتىّ و شد ايّامى چند ]
حسب حالى ننوشتىّ و شد ايّامى چند * محرمى كو كه فرستم به تو پيغامى چند
ما بدان مقصد عالى نتوانيم رسيد * هم مگر پيش نهد لُطف شما گامى چند
چون مى از خُم به سبو رفت و گل افكند نقاب * فرصت عيش نگه دار و بزن جامى چند
قند آميخته با گُل نه علاج دل ماست * بوسهء چند برآميز بدشنامى چند
زاهد از كوچهء رندان بهسلامت بگذر * تا خرابت نكند صُحبت بدنامى چند
عيب مى جمله بگفتى هنرش نيز بگو * نفى حكمت مكن از بهر دل عامى چند
اى گدايان خرابات خدا يار شماست * چشم انعام مداريد ز انعامى چند
پير ميخانه چه خوش گفت بدُردىكش خويش * كه مگو حال دل سوخته با خامى چند
حافظ از شوق رُخ مهر فروغ تو بسوخت * كامكارا نظرى كن سوى بدنامى چند
[ 183 دوش وقت سحر از غُصّه نجاتم دادند ]
دوش وقت سحر از غُصّه نجاتم دادند * و اندر آن ظُلمت شب آبحياتم دادند
بى خود از شعشعهء پرتو ذاتم كردند * باده از جام تجلّىّ صفاتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى * آن شب قدر كه اين تازهبراتم دادند
بعد ازين روى من و آينهء وصف جمال * كه در آنجا خبر از جلوهء ذاتم دادند