خواهى كه برنخيزدت از ديده رود خون * دل در وفاى صُحبت رود كسان مبند
گر جلوه مىنمائى و گر طعنه مىزنى * ما نيستيم معتقد شيخ خودپسند
ز آشفتگىّ حال من آگاه كى شود * آن را كه دل نگشت گرفتار اين كمند
بازار شوق گرم شد آن سروقد كجاست * تا جان خود بر آتش رويش كنم سپند
جائى كه يار ما بشكر خنده دم زند * اى پسته كيستى تو خدا را به خود مخند
حافظ چو ترك غمزهء تركان نمىكنى * دانى كجاست جاى تو خوارزم يا خُجند
[ 181 بعد ازين دست من و دامن آن سرو بلند ]
بعد ازين دست من و دامن آن سرو بلند * كه به بالاى چمان از بن و بيخم بركند
حاجت مطرب و مى نيست تو برقع بگشا * كه برقص آوردم آتش رويت چو سپند
هيچ روئى نشود آينهء حجلهء بخت * مگر آن روى كه مالند در آن سمّ سمند
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو مىباش * صبر ازين بيش ندارم چكنم تا كى و چند
مكش آن آهوى مشكين مرا اى صيّاد * شرم از آن چشم سيه دار و مبندش بكمند
من خاكى كه ازين در نتوانم برخاست * از كجا بوسه زنم بر لب آن قصر بُلند
بازمستان دل از آن گيسوى مشكين حافظ * زانكه ديوانه همان به كه بود اندر بند