ميان مهربانان كى توان گفت * كه يار ما چنين گفت و چنان كرد
عدو با جان حافظ آن نكردى * كه تير چشم آن ابرو كمان كرد
[ 138 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد ]
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد * صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد
سيل سرشك ما ز دلش كين نبرد * در سنگ خاره قطرهء باران اثر نكرد
يا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار * كز تير آه گوشه نشينان حذر نكرد
ماهىّ و مُرغ دوش ز افغان من نخفت * وان شوخ ديده بين كه سر از خواب برنكرد
مىخواستم كه ميرمش اندر قدم چو شمع * او خود گذر بما چو نسيم سحر نكرد
جانا كدام سنگدل بىكفايتست * كو پيش زخم تيغ تو جان را سپر نكرد
كلك زبان بُريدهء حافظ در انجمن * با كس نگفت راز تو تا ترك سر نكرد
[ 139 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد ]
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد * ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد
يا بخت من طريق مروّت فروگذاشت * يا او بشاهراه طريقت گذر نكرد
گفتم مگر بگريه دلش مهربان كنم * چون سخت بود در دل سنگش اثر نكرد