[ 143 بسرّ جام جم آنگه نظر توانى كرد ]
بسرّ جام جم آنگه نظر توانى كرد * كه خاك ميكده كحل بصر توانى كرد
مباش بىمى و مطرب كه زير طاق سپهر * بدين ترانه غم از دل بدر توانى كرد
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد * كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد
گدائى در ميخانه طُرفه اكسيريست * گر اين عمل بكنى خاك زر توانى كرد
بعزم مرحلهء عشق پيش نه قدمى * كه سودها كنى ار اين سفر توانى كرد
تو كز سراى طبيعت نمىروى بيرون * كجا بكوى طريقت گذر توانى كرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى * غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
بيا كه چارهء ذوق حضور و نظم امور * بفيضبخشى اهل نظر توانى كرد
ولى تو تا لب معشوق و جام مى خواهى * طمع مدار كه كار دگر توانى كرد
دلا ز نور هدايت گر آگهى يا بى * چو شمع خنده زنان ترك سر توانى كرد
گر اين نصيحت شاهانه بشنوى حافظ * بشاهراه حقيقت گذر توانى كرد
[ 144 ياد باد آنكه ز ما وقت سفر ياد نكرد ]
ياد باد آنكه ز ما وقت سفر ياد نكرد * بوداعى دل غمديدهء ما شاد نكرد
آن جوان بخت كه مىزد رقم خير و قبول * بندهء پير ندانم ز چه آزاد نكرد