تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
بازىّ چرخ بشكندش بيضه در كلاه * زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
ساقى بيا كه شاهد رعناى صوفيان * ديگر بجلوه آمد و آغاز ناز كرد
اين مطرب از كجاست كه ساز عراق ساخت * واهنگ بازگشت به راه حجاز كرد
اى دل بيا كه ما به پناه خُدا رويم * زانچه آستين كوته و دست دراز كرد
صنعت مكن كه هر كه محبّت نه راست باخت * عشقش به روى دل در معنى فراز كرد
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد * شرمنده رهروى كه عمل بر مجاز كرد
اى كبك خوش خرام كجا مىروى بايست * غرّه مشو كه گُربهء زاهد نماز كرد
حافظ مكن ملامت رندان كه در ازل * ما را خُدا ز زهد ريا بىنياز كرد

[ 134 بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل كرد ]

بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل كرد * باد غيرت به صدش خار پريشان‌دل كرد
طوطيى را به خيال شكرى دل خوش بود * ناگهش سيل فنا نقش اهل باطل كرد
قُرّةالعين من آن ميوهء دل يادش باد * كه چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددى * كه اميد كرمم همراه اين محمل كرد
روى خاكىّ و نم چشم مرا خوار مدار * چرخ فيروزه طرب‌خانه ازين كهگل كرد