مژدگانى بده اى دل دگر مطرب عشق * راه مستانه زد و چارهء مخمورى كرد
نه بهفتآب كه رنگش به صد آتش نرود * آنچه با خرقهء زاهد مى انگورى كرد
غُنچه گلبن وصلم ز نسيمش بشكفت * مُرغ خوشخوان طرب از برگ گل سورى كرد
حافظ افتادگى از دست مده زانكه حسود * عرض و مال و دل و دين در سر مغرورى كرد
[ 142 سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد ]
سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد * وانچه خود داشت ز بيگانه تمنّا مىكرد
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرونست * طلب از گمشدگان لب دريا مىكرد
مشكل خويش بر پير مُغان بر دم دوش * كو بتأييد نظر حلّ معمّا مىكرد
ديدمش خرّم و خندان قدح باده بدست * وندران آينه صد گونه تماشا مىكرد
گفتم اين جام جهانبين به تو كى داد حكيم * گفت آنروز كه اين گُنبد مينا مىكرد
بيدلى در همه احوال خدا با او بود * او نمىديدش و از دور خدا را مىكرد
اين همه شعبدهء خويش كه مىكرد اينجا * سامرى پيش عصا و يد بيضا مىكرد
گُفت آن يار كزو گشت سردار بُلند * جُرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد * ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مىكرد
گفتمش سلسلهء زُلف بُتان از پى چيست * گفت حافظ گلهء از دل شيدا مىكرد