عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت * نسبت دوست بهر بىسروپا نتوان كرد
سرو بالاى من آنگه كه درآيد بسماع * چه محل جامهء جان را كه قبا نتوان كرد
نظر پاك تواند رُخ جانان ديدن * كه در آيينه نظر جُز به صفا نتوان كرد
مشكل عشق نه در حوصلهء دانش ماست * حلّ اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
غيرتم كشت كه محبوب جهانى ليكن * روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد
من چه گويم كه ترا نازكى طبع لطيف * تا بحديست كه آهسته دعا نتوان كرد
بجز ابروى تو محراب دل حافظ نيست * طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد
[ 137 دل از من بُرد و روى از من نهان كرد ]
دل از من بُرد و روى از من نهان كرد * خدا را با كه اين بازى توان كرد
شب تنهائيم در قصد جان بود * خيالش لطفهاى بيكران كرد
چرا چون لاله خونيندل نباشم * كه با ما نرگس او سرگران كرد
كرا گويم كه با اين درد جانسوز * طبيبم قصد جان ناتوان كرد
بدانسان سوخت چون شمعم كه بر من * صراحى گريه و بر بط فغان كرد
صبا گر چاره دارى وقت وقتست * كه درد اشتياقم قصد جان كرد