[ 111 عكس روى تو چو در آينهء جام افتاد ]
عكس روى تو چو در آينهء جام افتاد * عارف از خندهء مى در طمع خام افتاد
حسن روى تو بيك جلوه كه در آينه كرد * اين همه نقش در آيينهء اوهام افتاد
اين همه عكس مى و نقش نگارين كه نمود * يك فروغ رُخ ساقيست كه در جام افتاد
غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد * كز كجا سرّ غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد بخرابات نه خود افتادم * اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چكند كز پى دوران نرود چون پرگار * هر كه در دايرهء گردش ايّام افتاد
در خم زُلف تو آويخت دل از چاه زنخ * آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد اى خواجه كه در صومعه بازم بينى * كار ما با رُخ ساقىّ و لب جام افتاد
زير شمشير غمش رقصكُنان بايد رفت * كانكه شد كُشتهء او نيك سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفى دگرست * اين گدا بين كه چه شايستهء انعام افتاد
صوفيان جمله حريفند و نظرباز ولى * زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
[ 112 آنكه رُخسار ترا رنگ گل و نسرين داد ]
آنكه رُخسار ترا رنگ گل و نسرين داد * صبر و آرام تواند به من مسكين داد
وانكه گيسوى ترا رسم تطاول آموخت * هم تواند كرمش داد من غمگين داد