سوى من وحشى صفت عقل رميده * آهو روشى كبكخرامى نفرستاد
دانست كه خواهد شدنم مُرغ دل از دست * وز آن خط چون سلسله دامى نفرستاد
فرياد كه آن ساقى شكّرلب سرمست * دانست كه مخمورم و جامى نفرستاد
چندانكه زدم لاف كرامات و مقامات * هيچم خبر از هيچ مقامى نفرستاد
حافظ بادب باش كه واخواست نباشد * گر شاه پيامى بغلامى نفرستاد
[ 110 پيرانهسرم عشق جوانى بهسر افتاد ]
پيرانهسرم عشق جوانى بهسر افتاد * و ان راز كه در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مُرغ دلم گشت هواگير * اى ديده نگه كن كه به دام كه درافتاد
دردا كه از آن آهوى مشكين سيهچشم * چون نافه بسى خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاك سر كوى شما بود * هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد
مژگان تو تا تيغ جهانگير برآورد * بس كشتهء دلزنده كه بر يكدگر افتاد
بس تجربه كرديم درين دير مكافات * با دُردكشان هر كه درافتاد بر افتاد
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد * با طينت اصلى چكند بدگُهر افتاد
حافظ كه سر زُلف بتان دست كشش بود * بس طرفه حريفست كش اكنون بهسر افتاد