[ 116 كسى كه حُسن و خط دوست در نظر دارد ]
كسى كه حُسن و خط دوست در نظر دارد * محقّقست كه او حاصل بصر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت * نهادهايم مگر او بتيغ بردارد
كسى بوصل تو چون شمع يافت پروانه * كه زير تيغ تو هر دم سرى دگر دارد
بپاىبوس تو دست كسى رسيد كه او * چو آستانه بدين در هميشه سر دارد
ز زهد خشك ملولم كجاست بادهء ناب * كه بوى باده مدامم دماغ تر دارد
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه ترا * دمى ز وسوسهء عقل بىخبر دارد
كسى كه از ره تقوى قدم برون ننهاد * بغرم ميكده اكنون ره سفر دارد
دل شكستهء حافظ به خاك خواهد بُرد * چو لاله داغ هوائى كه بر جگر دارد
[ 117 دل ما بدور رويت ز چمن فراغ دارد ]
دل ما بدور رويت ز چمن فراغ دارد * كه چو سرو پايبندست و چو لاله داغ دارد
سر ما فرونيايد بكمان ابروى كس * كه درون گوشهگيران ز جهان فراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم كه ز زلف او زند دم * تو سياه كمبها بين كه چه در دماغ دارد
بچمن خرام و بنگر بر تخت گل كه لاله * بنديم شاه ماند كه به كف اياغ دارد
شب ظُلمت و بيابان بكجا توان رسيدن * مگر آنكه شمع رويت بِرهم چراغ دارد