گره بباد مزن گرچه بر مراد رود * كه اين سخن به مثل باد با سليمان گفت
بمهلتى كه سپهرت دهد ز راه مرو * ترا كه گفت كه اين زال ترك دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم كه بندهء مُقبل * قبول كرد بجان هر سُخن كه جانان گفت
كه گفت حافظ از انديشهء تو آمد باز * من اين نگفتهام آنكس كه گفت بهتان گفت
[ 89 يا رب سببى ساز كه يارم بهسلامت ]
يا رب سببى ساز كه يارم بهسلامت * بازآمد و برهاندم از بند ملامت
خاك ره آن يار سفر كرده بياريد * تا چشم جهانبين كنمش جاى اقامت
فرياد كه از شش جهتم راه ببستند * آن خال و خط و زلف و رُخ و عارض و قامت
امروز كه در دست توام مرحمتى كن * فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت
اى آنكه بتقرير و بيان دم زنى از عشق * ما با تو نداريم سخن خير و سلامت
درويش مكن ناله ز شمشير احبّا * كاين طايفه از كشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش كه خم ابروى ساقى * برمىشكند گوشهء محراب امامت
حاشا كه من از جور و جفاى تو بنالم * بيداد لطيفان همه لطفست و كرامت
كوته نكند بحث سر زلف تو حافظ * پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت