تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
مىخواست گل كه دم زند ار رنگ و بوى دوست * از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر كنار چو پرگار مىشدم * دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
آن روز شوق ساغر مى خرمنم بسوخت * كاتش ز عكس عارض ساقى در آن گرفت
خواهم شدن بكوى مغان آستين فشان * زين فتنها كه دامن آخر زمان گرفت
مى خور كه هر كه آخر كار جهان بديد * از غم سبك برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گُل به خون شقايق نوشته‌اند * كان‌كس كه پخته شد مى چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو مىچكد * حاسد چگونه نكته تواند بر آن گرفت

[ 88 شنيده‌ام سخنى خوش كه پير كنعان گفت ]

شنيده‌ام سخنى خوش كه پير كنعان گفت * فراق يار نه آن مىكند كه بتوان گفت
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر * كنايتيست كه از روزگار هجران گفت
نشان يار سفر كرده از كه پرسم باز * كه هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت
فغان كه آن مه نامهربان مهرگُسل * به ترك صُحبت ياران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد ازين و شكر رقيب * كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت
غم كهن بمى سالخورده دفع كنيد * كه تخم خوشدلى اينست پير دهقان گفت