[ 81 صبحدم مُرغ چمن با گل نوخاسته گفت ]
صبحدم مُرغ چمن با گل نوخاسته گفت * ناز كم كن كه درين باغ بسى چون تو شكفت
گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولى * هيچ عاشق سخن سخت بمعشوق نگفت
گر طمع دارى از آن جام مُرصّع مى لعل * اى بسا دُر كه بنوك مژهات بايد سُفت
تا ابد بوى محبّت بمشامش نرسد * هر كه خاك در ميخانه برخساره نرفت
در گُلستان ارم دوش چو از لطف هوا * زلف سُنبُل بنسيم سحرى مىآشفت
گفتم اى مسند جسم جام جهانبينت كو * گُفت افسوس كه آن دولت بيدار بخفت
سُخن عشق نه آنست كه آيد به زبان * ساقيا مى ده و كوتاه كُن اين گفت و شنفت
اشك حافظ خرد و صبر به دريا انداخت * چكند سوز غم عشق نيارست نهفت
[ 82 آن ترك پرىچهره كه دوش از بر ما رفت ]
آن ترك پرىچهره كه دوش از بر ما رفت * آيا چه خطا ديد كه از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهانبين * كس واقف ما نيست كه از ديده چها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش * آن دود كه از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رُخ تو دم بدم از گوشهء چشمم * سيلاب سرشك آمد و طوفان بلا رفت
از پاى فتاديم چو آمد غم هجران * در درد بمُرديم چو از دست دوا رفت