[ 76 جز آستان توام در جهان پناهى نيست ]
جز آستان توام در جهان پناهى نيست * سر مرا بجُز اين در حوالهگاهى نيست
عدو چو تيغ كشد من سپر بيندازم * كه تيغ ما بجُز از نالهء و آهى نيست
چرا از كوى خرابات روى برتابم * كزين بهم بجهان هيچ رسم و راهى نيست
زمانه گر بزند آتشم بخرمن عُمر * بگو بسوز كه بر من ببرگ گاهى نيست
غلام نرگس جمّاش آن سهى سروم * كه از شراب غرورش بكس نگاهى نيست
مباش در پى آزار و هر چه خواهى كن * كه در شريعت ما غير ازين گناهى نيست
عنان كشيده رو اى پادشاه كشور حُسن * كه نيست بر سر راهى كه دادخواهى نيست
چنين كه از همه سو دام راه مىبينم * به از حمايت زلفش مرا پناهى نيست
خزينهء دل حافظ بزلف و خال مده * كه كارهاى چنين حدّ هر سياهى نيست
[ 77 بلبلى برگ گلى خوشرنگ در منقار داشت ]
بلبلى برگ گلى خوشرنگ در منقار داشت * وندران برگ و نوا خوش نالههاى راز داشت
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست * گفت ما را جلوهء معشوق در اين كار داشت
يار اگر ننشست با ما نيست جاى اعتراض * پادشاهى كامران بود از گدائى عار داشت
درنمىگيرد نياز و ناز ما با حسن دوست * خرّم آن كز نازنينان بخت برخوردار داشت