بر در ميخانه رفتن كار يكرنگان بود * خودفروشان را بكوى مىفروشان راه نيست
هر چه هست از قامت ناساز بىاندام ماست * ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست
بندهء پير خراباتم كه لطفش دائمست * ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالىمشربيست * عاشق دردىكش اندر بند مال و جاه نيست
[ 72 راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست ]
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست * آنجا جُز آنكه جان بسپارند چاره نيست
هرگه كه دل بعشق دهى خوش دمى بود * در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
ما را ز منع عقل مترسان و مى بيار * كان شحنه در ولايت ما هيچكاره نيست
از چشم خود بپرس كه ما را كه مىكشد * جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
او را به چشم پاك توان ديد چون هلال * هر ديده جاى جلوهء آن ماه پاره نيست
فرصت شمر طريقهء رندى كه اين نشان * چون راه گنج بر همهكس آشكاره نيست
نگرفت در تو گريهء حافظ به هيچ رو * حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست
[ 73 روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست ]
روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست * منّت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست