ناظر روى تو صاحبنظرانند آرى * سرّ گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
اشك غمّاز من ار سُرخ برآمد چه عجب * خجل از كردهء خود پردهدرى نيست كه نيست
تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردى * سيلخيز از نظرم رهگذرى نيست كه نيست
تا دم از شام سر زُلف تو هرجا نزنند * با صبا گفت و شنيدم سحرى نيست كه نيست
من از اين طالع شوريده برنجم ورنى * بهرهمند از سر كويت دگرى نيست كه نيست
از حياى لب شيرين تو اى چشمهء نوش * غرق آب و عرق اكنون شكرى نيست كه نيست
مصلحت نيست كه از پرده بُرون افتد راز * ورنه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست
شير در باديهء عشق تو روباه شود * آه ازين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست
آب چشمم كه برد منّت خاك در تست * زير صد منّت او خاك درى نيست كه نيست
از وجودم قدرى نام و نشان هست كه هست * ورنه از ضعف در آنجا اثرى نيست كه نيست
غير ازين نكته كه حافظ ز تو ناخشنودست * در سراپاى وجودت هنرى نيست كه نيست
[ 74 حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست ]
حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست * باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرضست * غرض اينست و گرنه دل و جان اين همه نيست