تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
مىدهد هر كسش افسونى و معلوم نشد * كه دل نازك او مايل افسانهء كيست
يا رب آن شاه‌وش ماه رُخ زهره جبين * دُرّ يكتاى كه و گوهر يكدانهء كيست
گفتم آه از دل ديوانهء حافظ بىتو * زير لب خنده زنان گفت كه ديوانهء كيست

[ 68 ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست ]

ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست * حال هجران تو چه دانى كه چه مشكل حاليست
مردم ديده ز لطف رُخ او در رُخ او * عكس خود ديد گمان برد كه مشكين‌خاليست
مىچكد شير هنوز از لب همچون شكرش * گرچه در شيوه‌گرى هر مژه‌اش قتّاليست
اى كه انگشت‌نمايى بكرم در همه شهر * وه كه در كار غريبان عجبت اهماليست
بعد ازينم نبود شايبه در جوهر فرد * كه دهان تو درين نكته خوش استدلاليست
مژده دادند كه بر ما گذرى خواهى كرد * نيّت خير مگردان كه مبارك‌فاليست
كوه اندوه فراقت بچه حالت بكشد * حافظ خسته كه از ناله تنش چون ناليست

[ 69 كس نيست كه افتادهء آن زلف دوتا نيست ]

كس نيست كه افتادهء آن زلف دوتا نيست * در رهگذر كيست كه دامى ز بلا نيست
چون چشم تو دل مىبرد از گوشه نشينان * همراه تو بودن گنه از جانب ما نيست