بجان او كه به شكرانه جان برافشانم * اگر بسوى من آرى پيامى از بر دوست
و گر چنان كه در آن حضرتت نباشد بار * براى ديده بياور غبارى از در دوست
من گدا و تمنّاى وصل او هيهات * مگر بخواب ببينم خيال منظر دوست
دل صنوبريم همچو بيد لرزانست * ز حسرت قد و بالاى چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چيزى نمىخرد ما را * بعالمى نفروشيم موئى از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد * چو هست حافظ مسكين غُلام و چاكر دوست
[ 62 مرحبا اى پيك مشتاقان بده پيغام دوست ]
مرحبا اى پيك مشتاقان بده پيغام دوست * تا كنم جان از سر رغبت فداى نام دوست
واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس * طوطى طبعم ز عشق شكّر و بادام دوست
زلف او دامست و خالش دانهء آن دام و من * بر اميد دانهء افتادهام در دام دوست
سر ز مستى برنگيرد تا بصبح روز حشر * هر كه چون من در ازل يك جرعه خورد از جام دوست
بس نگويم شمّهء از شرح شوق خود از آنك * درد سر باشد نمودن بيش ازين ابرام دوست
گر دهد دستم كشم در ديده همچون توتيا * خاك راهى كان مشرّف گردد از اقدام دوست
ميل من سوى وصال و قصد او سوى فراق * ترك كام خود گرفتم تا برآيد كام دوست