مُلكت عاشقىّ و گنج طرب * هر چه دارم ز يمن همّت اوست
من و دل گر فدا شديم چه باك * غرض اندر ميان سلامت اوست
فقر ظاهر مبين كه حافظ را * سينه گنجينهء محبّت اوست
[ 57 آن سيهچرده كه شيرينى عالم با اوست ]
آن سيهچرده كه شيرينى عالم با اوست * چشم ميگون لب خندان دل خرّم با اوست
گرچه شيريندهنان پادشهانند ولى * او سليمان زمانست كه خاتم با اوست
روى خوبست و كمال هُنر و دامن پاك * لا جرم همّت پاكان دو عالم با اوست
خال مشكين كه بدان عارض گندمگونست * سرّ آن دانه كه شد رهزن آدم با اوست
دلبرم عزم سفر كرد خدا را ياران * چكنم با دل مجروح كه مرهم با اوست
با كه اين نكته توان گفت كه آن سنگيندل * كشت ما را و دم عيسى مريم با اوست
حافظ از معتقدانست گرامى دارش * زانكه بخشايش بس روح مكرّم با اوست
[ 58 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ]
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست * كه هر چه بر سر ما مىرود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر * نهادم آينهها در مقابل رخ دوست