تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد * كه چون شكنج ورقهاى غنچه تو بر توست
نه من سبوكش اين دير رند سوزم و بس * بسا سرا كه درين كارخانه سنگ و سبوست
مگر تو نشانه زدى زلف عنبرافشان را * كه باد غاليه‌سا گشت و خاك عنبر بوست
نثار روى تو هر برگ گُل كه در چمنست * فداى قدّ تو هر سروبُن كه بر لب جوست
زبان ناطقه در وصف شوق نالانست * چه جاى كلك بريده زبان بيهده‌گوست
رُخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت * چرا كه حال نكو در قفاى فال نكوست
نه اين زمان دل حافظ در آتش هوسست * كه داغ دار ازل همچو لالهء خودروست

[ 59 دارم اميد عاطفتى از جناب دوست ]

دارم اميد عاطفتى از جناب دوست * كردم جنايتىّ و اميدم بعفو اوست
دانم كه بگذرد ز سر جُرم من كه او * گرچه پرىوشست و ليكن فرشته‌خوست
چندان گريستيم كه هركس كه برگذشت * در اشك ما چو ديد روان گفت كاين چه جوست
هيچست آن دهان و نبينم ازو نشان * مويست آن ميان و ندانم كه آن چه موست
دارم عجب ز نقش خيالش كه چون نرفت * از ديده‌ام كه دم بدمش كار شست‌وشوست
بىگفت‌وگوى زلف تو دل را همىكشد * با زلف دلكش تو كرا روى گفتگوست