تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ * تو در طريق ادب باش گو گناه منست

[ 54 ز گريه مردم چشمم نشسته در خونست ]

ز گريه مردم چشمم نشسته در خونست * ببين كه در طلبت حال مردمان چونست
به ياد لعل تو و چشم مست ميگونت * ز جام غم مى لعلى كه مىخورم خونست
ز مشرق سر كو آفتاب طلعت تو * اگر طلوع كند طالعم همايونست
حكايت لب شيرين كلام فرهادست * شكنج طُرّهء ليلى مقام مجنونست
دلم بجو كه قدت همچو سرو دلجويست * سخن بگو كه كلامت لطيف و موزونست
ز دور باده بجان راحتى رسان ساقى * كه رنج خاطرم از جور دور گردونست
از آن دمى كه ز چشمم برفت رود عزيز * كنار دامن من همچو رود جيحونست
چگونه شاد شود اندرون غمگينم * به اختيار كه از اختيار بيرونست
ز بيخودى طلب يار مىكند حافظ * چو مفلسى كه طلبكار گنج قارونست

[ 55 خم زلف تو دام كفر و دينست ]

خم زلف تو دام كفر و دينست * ز كارستان او يك شمّه اينست
جمالت معجز حُسنت ليكن * حديث غمزه‌ات سحر مُبينست