تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
ز چشم شوخ تو جان كى توان بُرد * كه دايم با كمان اندر كمينست
بر آن چشم سيه صد آفرين باد * كه در عاشق‌كشى سحرآفرينست
عجب علميست علم هيئت عشق * كه چرخ هشتمش هفتم زمينست
تو پندارى كه بدگو رفت و جان بُرد * حسابش با كرام‌الكاتبينست
مشو حافظ ز كيد زلفش ايمن * كه دل بُرد و كنون در بند دينست

[ 56 دل سراپردهء محبّت اوست ]

دل سراپردهء محبّت اوست * ديده آيينه‌دار طلعت اوست
من كه سر درنياورم به دو كون * گردنم زير بار منّت اوست
تو و طوبى و ما و قامت يار * فكر هركس به قدر همّت اوست
گر من آلوده‌دامنم چه عجب * همه عالم گواه عصمت اوست
من كه باشم در آن حرم كه صبا * پرده‌دار حريم حرمت اوست
بىخيالش مباد منظر چشم * زانكه اين گوشه جاى خلوت اوست
هر گُل نو كه شد چمن‌آراى * زاثر رنگ و بوى صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست * هر كسى پنج روز نوبت اوست
ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 110 | شمس الدين حافظ