تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
بمشك چين و چگل نيست بوى گل مُحتاج * كه نافهاش ز بند قباى خويشتن است
مرو بخانهء ارباب بىمروّت دهر * كه گنج عافيتت در سراى خويشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازى او * هنوز بر سر عهد و وفاى خويشتن است

[ 51 لعل سيراب به خون تشنه لب يار منست ]

لعل سيراب به خون تشنه لب يار منست * وز پى ديدن او دادن جان كار منست
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز * هر كه دل بُردن او ديد و در انكار منست
ساروان رخت به دروازه مبر كان سر كو * شاه‌راهيست كه منزلگه دلدار منست
بندهء طالع خويشم كه درين قحط وفا * عشق آن لولى سرمست خريدار منست
طبلهء عطر گُل و زلف عبيرافشانش * فيض يك شمّه ز بوى خوش عطّار منست
باغبان همچو نسيمم ز دَر خويش مران * كاب گُلزار تو از اشك چو گُلنار منست
شربت قند و گُلاب از لب يارم فرمود * نرگس او كه طبيب دل بيمار منست
آنكه در طرز غزل نكته بحافظ آموخت * يار شيرين سخن نادره‌گفتار منست

[ 52 روزگاريست كه سوداى بُتان دين منست ]

روزگاريست كه سوداى بُتان دين منست * غم اين كار نشاط دل غمگين منست