[ 48 صوفى از پرتو مى راز نهانى دانست ]
صوفى از پرتو مى راز نهانى دانست * گوهر هركس ازين لعل توانى دانست
قدر مجموعهء گل مُرغ سحر داند و بس * كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست
عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده * بجز از عشق تو باقى همه فانى دانست
آن شد اكنون كه ز ابناى عوامانديشم * محتسب نيز درين عيش نهانى دانست
دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد * ورنه از جانب ما دلنگرانى دانست
سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق * هر كه قدر نفس باد يمانى دانست
اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى * ترسم اين نكته بتحقيق ندانى دانست
مى بياور كه ننازد بگُل باغ جهان * هر كه غارتگرى باد خزانى دانست
حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت * زاثر تربيت آصف ثانى دانست
[ 49 روضهء خُلد برين خلوت درويشانست ]
روضهء خُلد برين خلوت درويشانست * مايهء محتشمى خدمت درويشانست
گنج عُزلت كه طلسمات عجايب دارد * فتح آن در نظر رحمت درويشانست
قصر فردوس كه رضوانش بدربانى رفت * منظرى از چمن نزهت درويشانست
آنچه زر مىشود از پرتو آن قلب سياه * كيميائيست كه در صحبت درويشانست