چنان كه وقوع امر به ضدّين به نحو ترتّب در عرف نيز بسيار واقع شده و مىشود . « 1 » حال اگر محذور عقلى داشت ، نمىبايست در عرف واقع مىشد . خلاصه آنكه ، اين دو امر در عرض هم و در يك مرتبه نبوده تا اشكال و استحالهء اجتماع ضدّين در عرض واحد ، لازم بيايد .
238 - اشكال مصنّف به تصحيح امر به ضدّ عبادى از راه ترتّب و به بيان ديگر ، اشكال مصنّف بر ترتّب چيست ؟ ( قلت ما هو . . . شرط فعليّته فرضا )
ج : مىفرمايد : ملاك استحالهء طلب ضدّين در عرض واحد در امر به ضدّين و در طلب اين دو به نحو ترتّب وجود دارد . زيرا اگرچه اجتماع طلب ضدّين در مرتبهء طلب و امر به اهمّ نيست ولى در مرتبهء امر به مهمّ ، اين اجتماع وجود دارد . زيرا امر به اهمّ كه گفته شد ؛ فعليّت داشته و به اطلاق خودش باقى است . چرا كه از فعليّت افتادنش منوط به امتثال آن بوده كه فرض ، آن است كه امتثال نشده و يا منوط به عصيان آن بوده كه اين عصيان نيز
هامش
ب : مشروط است به نحو شرط متقدّم يا مقارن بر اراده و قصد معصيت امر به اهمّ . يعنى مكلّف وقتى فقط قصد معصيت امر به اهمّ را كرد هرچند قصدش ادامه نداشته باشد ، امر به مهمّ فعلى مىشود و شرط قصد معصيت به اين نحو شرط متقدّم بوده ولى اگر قصد معصيت با استمرارش شرط باشد ، يعنى مكلّف قصد معصيت بكند و اين قصد تا پايان عمل به ضدّ ، استمرار داشته باشد ، امر به مهمّ ، فعلى شده و شرط قصد معصيت به اين نحو ، شرط مقارن خواهد بود . گويا شارع مىفرمايد : « انقذ الغريق و ان عزمت على معصيته فصلّ » انقاذ غريق كن ولى اگر عزم و ارادهء بر معصيت انقاذ غريق داشتى ، پس نماز بخوان . بنابراين ، امر به مهمّ دو رتبه از امر به اهمّ متأخّر است . اينكه بايد امر به اهمّ بشود و در رتبهء دوّم ، معصيت يا قصد معصيت اهم بشود تا امر به مهمّ ، فعلى شود .
نتيجه آنكه ؛ ضدّ عبادى نيز بعد از معصيت يا ارادهء معصيت امر به اهمّ ، امر فعلى داشته و مكلّف مىتواند نماز را بخواند و قصد امر و وجوب كه شرط در عبادت و امتثال بوده را بكند .
( 1 ) - مثلا پدر به پسرش مىگويد : « درس بخوان و اگر درس نمىخوانى ، پس كار بكن » در اينجا امر به ضدّين شده ولى به نحو ترتّب و طولى . يعنى امر به درس خواندن به نحو مطلق بوده ولى امر به كار كردن مشروط به نخواندن درس مىباشد .