جواب سوّم : اگر تضادّ بين دو شىء ، مقتضى آن باشد كه وجود هر ضدّى متوقّف بر عدم ضدّ ديگر از باب توقّف وجود شىء بر عدم مانعش باشد ، بايد مقتضى اين نيز باشد كه عدم ضدّ ، متوقّف بر وجود ضدّ ديگر است از باب توقّف عدم ضدّ بر مانعش كه وجود ضدّ مىباشد . زيرا مانعيّت در ضدّين ، از دو طرف و طرفينى است . چنين توقّفى ، دور و محال بوده و مسلك مقدّميّت ، مستلزم دور يعنى مستلزم محال خواهد بود . « 1 »
217 - از جواب سوّم يعنى اشكال دور بر مسلك مقدّميّت چه جوابى داده شده است ؟ ( و ما قيل . . . كى يلزم الدّور )
ج : مىفرمايد : از اشكال دور ، جواب داده شده است « 2 » به اينكه توقّف از طرف وجود پيدا كردن ضدّ ، فعلى است . يعنى توقّف وجود ضدّ بر عدم ضدّ به نحو فعلى است ولى توقّف از طرف عدم ضدّ يعنى توقّف عدم ضدّ بر وجود ضدّ به نحو شأنى و تقديرى است . يعنى وقتى عدم ضدّ ، متوقّف بر وجود ضدّ بوده كه اوّلا : مقتضى براى وجود آن ضدّ معدوم باشد .
هامش
در يك رتبه و متقارن با هم مىباشند . يعنى همانطور كه « بياض » و « انسان » محتاج به علّت وجودىاشان هستند ، همانطور نيز « لا بياض » و « لا انسان » محتاج به علّت وجودىاشان هستند . آرى ، هركدام وجود پيدا كرد ، ديگرى منتفى مىشود . چرا كه اصلا « انسان » عين « لا انسان » مىباشد . حال در متناقضين كه معاندت و منافرتشان شديدتر بوده ، چنين توقّفى را نگفتهاند ، چگونه در ضدّان چنين توقّفى را مىتوان قائل شد ؟ يعنى به طريق اولى ( قياس اولويّت ) در ضدّان نبايد چنين توقّفى را قائل شد .
( 1 ) - يعنى اگر اصرار شود كه توقّف هر ضدّ بر عدم ضدّ ديگر از باب توقّف بر عدم مانع بوده و عدم ضدّ مثلا ترك صلاة ، مقدّمه و در رتبه ، مقدّم بر ضدّ ديگر مثلا ازالهء نجاست بوده ، گفته مىشود كه ترك صلاة نيز متوقّف بر فعل ازاله است . يعنى فعل ازاله ، مقدّمه است براى ترك صلاة . زيرا اگر ازاله نبود ، مانعى براى تحقّق صلاة نبود . بنابراين ، ازاله نيز مانع براى تحقّق صلاة بوده و فعل ازاله نيز تقدّم رتبى بر ترك صلاة داشته و هركدام از يك جهت رتبهاشان متأخّر و از جهت ديگر رتبهاشان متقدّم بوده كه تقدّم شىء على نفسه بوده و دور لازم مىآيد كه محال است .
( 2 ) - مقصود ، محقّق خوانسارى بوده كه جواب ايشان را شيخ در « مطارح الانظار / 109 » آورده است .