هامش
و مانعيّت بين دو ضدّ كه در صغرى گفته شد ؛ مبنى بر اينكه بين ضدّين ، تمانع وجود دارد ، همين تمانع در وجود است . زيرا ضدّين ، ناسازگار و قابل جمع با هم در وجود و تحقّق خارجى نمىباشند . مثلا مكلّف نمىتواند در آن واحد و همزمان هم نماز بخواند و هم ازالهء نجاست كند . زيرا اين دو با هم قابل جمع نمىباشند . بنابراين ، آنچه كه در تمانع و مانع بودن در وجود مورد قبول است ، آن است كه اين دو ضدّ قابل جمع در شىء واحد نمىباشند . ولى معنايش اين نيست كه وجود هركدام ، مقدّم بر ديگرى بوده تا لازمهاش ، آن شود كه ترك ضدّ هركدام ، مقدّمه براى فعل ديگر بوده و تقدّم رتبهاى براى ديگرى دارد . بلكه سواد و بياض هر دو در يك رتبه مىباشند .
ب : تمانع در تأثير : يعنى هركدام مانع از تأثيرگذارى ديگرى بوده ، هرچند بينشان تمانع و تنافى در وجود نباشد . تمانع در تأثير ، تمانعى است كه بين دو مقتضى براى دو اثرى متمانع در وجود مىباشد .
زيرا محلّ و مورد ، قابليّت تأثيرپذيرى تنها يكى از دو مقتضى را دارد و به همين دليل ، اين دو مقتضى ، متمانع و مانع ديگرى در تأثيرگذارى بوده و تأثيرگذارى هركدام از دو مقتضى ، مشروط به نبودن مقتضى ديگر است . اين معنا از تمانع ، يعنى تمانع در تأثير از جملهء مقدّمات بوده و مقصود از تمانع در كبرى ( عدم المانع از مقدّمات است ) همين معنا مىباشد . مثلا آتش و رطوبت ، دو امر متضادّ بوده كه با هم تمانع دارند . ولى تمانعشان از باب تمانع در وجود نبوده بهگونهاى كه نتوانند با هم اجتماع كنند .
بلكه مانع بودن رطوبت براى آتش ، از باب مانعيّت در تأثيرگذارى مقتضى ديگر است . يعنى اگر آتش بخواهد به عنوان سبب و مقتضى ، تاثير كرده و چوب را بسوزاند بايد رطوبت در چوب نباشد . نه آنكه آتش و آب نمىتوانند اجتماع داشته و در يكى جمع شوند آنگونه كه سياهى و سفيدى قابل جمع در شىء واحد نبودند . بنابراين ، وقتى عدم مانع براى تأثيرگذارى عبارت از مقتضى است كه از مقدّمات و از اجزاء علّت بوده ، بايد گفت ؛ كلمهء « المانع » كه در كبرى بهعنوان حدّ وسط تكرار شده ، اگرچه لفظا با كلمهء « المانع » در صغرى مشتركند ولى از نظر معنا با هم فرق داشته و حدّ وسط از نظر معنا تكرار نشده است . يعنى صغرى و كبرى و نتيجه در اين قياس نادرست و مغالطهآميز بوده و چنين است :
صغرى : عدم ضدّ از باب عدم مانع در وجود براى ضدّ ديگر است .
كبرى : عدم مانع در مقتضى براى تأثير از مقدّمات است .