هامش
سپس تقابل را به سه قسم تقسيم كردهاند :
الف : تقابل نقيضين : دو امر وجودى و عدمى يعنى سلب و ايجاب بوده در وقتى كه سلب و عدم امر وجودى به نحو مطلق باشد . مثل انسان بودن با انسان نبودن يا روشن بودن و روشن نبودن . نقيضان نه قابل جمعند و نه قابل رفعند عقلا .
ب : تقابل عدم و ملكه : دو امر وجودى و عدمى يعنى سلب و ايجاب بوده ولى سلب و عدم امر وجودى به نحو مطلق نمىباشد . بلكه عدم امر وجودى در جايى است كه شأنيّت آن امر وجودى را داشته باشد .
مثل كورى و بينايى يا مجرّد بودن و متأهّل بودن . زيرا كورى در موردى مثل انسان كه شأنيّت بينا بودن را داشته به كار مىرود و گرنه به سنگ اگرچه بينايى ندارد ولى نمىتوان گفت ؛ كور است . زيرا شأنيّت بينايى را ندارد . چنان كه نمىتوان به آن اطلاق مجرّد بودن را كرد . بنابراين ، عدم و ملكه ، دو امر وجودى و عدمى بوده كه قابل جمع نمىباشند ولى قابل رفعند در موردى كه شأنيّت ملكه وجود نداشته باشد .
مثل سنگ كه نه كورى و نه بينايى دارد . ولى در خصوص انسان كه شأنيّت ملكه را دارد قابل رفع نمىباشند .
ج : تقابل متضايفين : دو امر وجودى بوده كه هركدام در مقام تعقّل محتاج به تعقّل ديگرى مىباشد .
مثل تقابل بين ابوّت ( پدر بودن ) و بنوّت ( فرزند بودن ) يا تقابل بين علّيّت ( علّت بودن ) و معلوليّت ( معلول بودن ) . يعنى پدر بودن و علّت بودن را وقتى مىتوان تعقّل كرد كه مقابلش يعنى فرزند بودن و معلول بودن را نيز تعقّل كرد . دو متضايف نمىتوانند از جهت واحدى در شىء واحدى جمع شوند . مثلا زيد نمىتواند هم پدر و هم فرزند براى عمر باشد . ولى مىتواند پدر براى عمر و پسر براى بكر باشد .
چنان كه عمر مىتواند فرزند براى زيد و پدر براى خالد باشد .
د : تقابل متضادّان : دو امر وجودى بوده كه متعاقب بر موضوع واحدى بوده و اجتماعشان در آن شىء واحد ، متصوّر نبوده و تعقّل هريك نيز متوقّف بر تعقّل ديگرى نمىباشد . بنابراين ، با توجه به قيد « متعاقبان » روشن مىشود كه ضدّين ، دو صفت عارض بر موضوع واحد خواهند بود . مثل حرارت و برودت ، سياهى و سفيدى ، فضيلت و رذيلت و يا سنگينى و سبكى . مثلا يك شىء نمىتواند هم سرد باشد و هم گرم ، چنان كه نمىتواند هم سفيد بوده و هم سياه باشد ولى متضادّين قابل رفعند . مثلا يك