ضمير در « فانّه » به عدم و در « له » و در « شرائطه » و در « ضدّه » به معدوم يعنى ضدّى كه معدوم بوده برگشته و كلمهء « غير » به معناى « الّا » بوده و ماء موصوله با جملهء صلهء بعدش ، مبتدا و خبرش كلمهء « غير سديد » بود ، كه در چندين سطر بعد مىآيد .
و لعله كان محالا . . . عدم وجود احد الضّدّين مع وجود الآخر . . . به و تعلّقها بالآخر :
ضمير در « لعله » و « كان » به معدوم يعنى ضدّ معدوم و در « به » به وجود پيدا نكردن يكى از دو ضدّ و در « تعلّقها » به ارادهء ازليّه برگشته و مقصود از « عدم وجود احد الضّدّين » مثلا عدم صلاة و مقصود از « الآخر » ضدّ ديگرى مثلا ازالهء نجاست مىباشد .
حسب ما اقتضته . . . فيكون العدم . . . الى عدم المقتضى فلا يكاد يكون . . . وجود المانع :
ضمير مفعولى در « اقتضته » به ماء موصوله به معناى مصلحت و در « يكون » به عدم برگشته و مقصود از « العدم » مثلا ترك و عدم صلاة و مقصود از « عدم المقتضى » عدم ارادهء ازليّه و مقصود از « وجود المانع » مثلا ازالهء نجاست مىباشد .
شرح ( پرسش و پاسخ )
213 - بيان مصنّف در اين فصل يعنى در مسئلهء ضدّ « 1 » چه بوده
و امر اوّل در توضيح
هامش
( 1 ) - ارباب معقول ؛ الفاظ متغاير و متباين را به لحاظ معنايشان تقسيم كردهاند :
الف : مثلان ؛ مثل لفظ محمد و جعفر كه دو لفظ مختلف بوده ولى به لحاظ معنا و حقيقتشان كه انسان بوده باشد ، مشترك بوده و مثل هم مىباشند . مثلان ، قابل جمع نمىباشند عقلا .
ب : متخالفان : دو لفظى هستند كه متغايرند به لحاظ تغايرشان ولى مانعى از اجتماع آن دو نيست وقتى از صفات باشند . مثل انسان و فرس كه به لحاظ ذاتشان يعنى انسانيّت و حيوانيّت ، متغايرند نه به لحاظ حيوانيّت كه هر دو در آن مشتركند . و مانند آب و هوا ، آتش و خاك ، سياهى و شيرينى ، شجاعت و بخشش و سفيدى و گرما .
ج : متقابلان : دو معناى متنافر و معاندى بوده كه قابل جمع در يك محلّ واحد از جهت واحد ، در زمان واحد نمىباشند .