اطلاق مىشود . مثلا گفته مىشود « فلان چيز را با دستم گرفتم » در حالى كه آن را با كف دست يا با انگشتان گرفتهاى .
801 - با توجه به اختلاف در اجمال آيه از ناحيهء دو كلمهء « يد » يا « قطع » به نظر مصنّف آيا آيهء شريفه از ناحيهء كلمهء « قطع » داراى اجمال مىباشد چرا ؟ ( و الحقّ انّها . . . انّما تناولت ببعضها )
ج : مىفرمايد : حقّ ، آن است كه آيهء شريفه از ناحيهء كلمهء « قطع » مجمل نمىباشد . زيرا متبادر عرفى از لفظ « قطع » عبارت از بريدن و جدا كردن است . « 1 » اينكه بر بريدن و مجروح كردن دست اطلاق شود به اعتبار آن است كه قسمتى از دست به واسطهء مجروح شدن ، جدا مىشود . بنابراين ، مسامحه و مجازگويى در لفظ يد مىباشد به واسطهء قرينهاى كه موجود است . نه آنكه مجاز در استعمال كلمهء قطع بوده و كلمه « قطع » در « جرح » استعمال شده باشد . در نتيجه بايد گفت ؛ مقصود از « يد » در مثال « تناولت بيدى » بعضى از « يد » مثلا كف دست يا انگشتان مىباشد . زيرا گرفتن ، با مقدارى از دست صورت گرفته است . « 2 »
802 - به نظر مصنّف آيا آيهء شريفه از ناحيهء كلمهء « يد » اجمال دارد يا خير ، چرا ؟ ( و امّا من ناحية . . . من اصول الاصابع )
ج : مىفرمايد : كلمهء « يد » اگر خودش باشد و خودش ، باز هم اجمالى ندارد ، بلكه متبادر و ظاهر از آن ، تمام عضو مىباشد « 3 » مگر قرينه بر خلاف باشد . ولى از آنجا كه قرينه وجود
هامش
( 1 ) - تبادر نيز علامت موضوع له حقيقى لفظ مىباشد .
( 2 ) - يعنى در اين صورت بايد گفته شود : « قطعت بعض يدى » يا « تناولت ببعض يدى » ولى در اطلاق كلمهء « يد » مجازگويى شده و اطلاق كلّ بر جزء شده است .
( 3 ) - تبادر نيز علامت موضوع له حقيقى لفظ مىباشد .