مىشود . چون مأموربه و متعلّق امر را بجاى آورده است . به بيان ديگر خصوصيات فرديه خارج از دايرهى متعلّق و طلب خواهند بود بلكه ملازم با مطلوب مىباشند .
چنان كه در قضيهى طبيعيه ( قضيهاى كه در آن ، حكم بر نفس الطبيعة است من حيث هى مثل الانسان كلى . پس خصوصيات فرديه دخيل در موضوع نيست ) و در قضيهى محصوره ( طبق عقيدهى مصنف قضيهاى است كه در آن ، حكم بر طبيعت است ولى نه طبيعت من حيث هى بلكه طبيعتى كه به عنوان سارى در افراد ملاحظه شده است . بدون اينكه خصوصيات فرديه دخيل در موضوع باشند ، مثل كل انسان ناطق ) حكم متعلّق به طبيعت است با قطع نظر از خصوصيات فرديه .
پس غرض مولى هميشه متعلّق به وجود طبيعت است مطلقا و يا مقيّدا به مقدارى از قيود كه در غرض او دخالت دارد و در لسان دليل تحت طلب قرار گرفته است .
مثال : صلّ ، طلب ايجاد صلوة است و خصوصيات صلوتى از مكان خاص و وجود خاص كذايى كه از مميزات افراد صلوة مىباشند ، از مأموربه خارج است و نفس وجود صلوة مطلوب مولاست و يا مثل صلّ صلوة اللّيل .
مقام دوم : دليل نظريه .
دليل بر اين نظريه ، وجدان است . انسان زمانى كه به وجدان خود مراجعه مىكند مىبيند مطلوب او نفس الطبيعة است و خصوصيات وجوديهى طبيعت خارج از مطلوب او مىباشد . به بيان ديگر مطلوب ، وجود سعى طبيعت است . يعنى وجودى كه متحد با هرفرد است . مثلا مولايى كه براى رفع عطش محتاج آب سرد است عبد خود را به ايجاد آب سرد امر مىكند . مطلوب در اينجا طبيعت ماء مقيّد به برودت است . اما خصوصيات وجوديهى اين ماء بارد كه در چه ظرفى باشد و يا از كدام آب باشد ، يا باقى مشخصات خارج از مطلوب او هستند .
نتيجه : مراد از تعلق امر به طبيعت اين است كه وجود سعى طبيعت متعلّق امر است نه مجموع طبيعت با خصوصيات فرديه بطورى كه خصوصيات نيز جزء متعلّق باشند .
در پايان توجه به اين نكته باشد كه طبيعت بماهى هى متعلّق طلب قرار نمىگيرد
شرح مضموني كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 127
مساهمون: قادر حيدرى فسايى
ص١٢٧