را شكافت كه آن را بشويد ، ناگاه انگشتر خود را در شكم آن يافت . آن را در انگشت خود كرد ، جميع جنّيان ، شياطين ، آدميان ، مرغان و وحشيان دور او جمع شدند ، به جاى خود برگشت و شيطان را با لشكرهايش گرفت ، بعضى را در ميان آب مقيّد كرد و بعضى را در ميان سنگ به نامهاى بزرگ خدا محبوس گردانيد ؛ ايشان تا روز قيامت محبوس و معذّب خواهند بود .
حضرت سليمان به ملك خود برگشت و به آصف كه كاتب و وزير او بود و خدا در حقّ او فرموده علمى از كتاب نزد او بود كه تخت بلقيس را به يك چشم بههمزدن حاضر مىگرداند ؛ اعتراض نمود و گفت : من مردم را معذور مىدارم كه نمىدانستند او شيطان است ، تو را چگونه معذور دارم كه مىدانستى ؟
آصف گفت : به خدا سوگند ! آن ماهى كه انگشتر تو را برداشته بود ، مىشناختم و پدر ، مادر ، عمو و خالوى آن ماهى را نيز مىشناختم ، امّا امر الهى چنين بود ، شيطان به من گفت برايم بنويس ؛ چنانكه براى سليمان مىنوشتى . گفتم : قلم من به ظلموجور جارى نمىشود . گفت : پس بنشين و چيزى منويس ! من به ضرورت مىنشستم و چيزى براى او نمىنوشتم و لكن اى سليمان به من خبر ده چرا هدهد را دوست دارى ؟ حال آن كه از همهء مرغان خسيستر و بدبوتر است ! فرمود : براى آن دوست دارم كه آب را زير سنگ سخت مىبيند . آصف گفت : چرا آب را زير سنگ مىبيند ولى دام را زير يك مشت خاك نمىبيند و به دام مىافتد .
سليمان فرمود : چون امرى مقدّر شود ، ديده كور مىگردد . « 1 »
[ وجه تنافى دو روايت با مذهب ]
ردود على مضمون الرّوايتين و جحود لصحّتهما في البين بدان جميع متكلّمين و مفسّرين طايفهء شيعه - انا و اللّه براهنهم - اين دو روايت را انكار كرده ، ردّ نموده ، طرح ساختهاند ، چون مضمون آنها از چندين وجه ، با قواعد
هامش
( 1 ) . تفسير القمى ، ج 2 ، ص 238 - 234 .